تبليغاتX
ايران ميهنم ميهن تمامي اقوام ايراني ..
همه به ايران فكر كنيم بزرگي ما در گرو بزرگي ايران است××كردترك لر و بختياري فارس و بلوچ و تركمن ××

نقش فردوست و قره باغي در 37 روز سرگرداني ارتش و گارد

سئوال - آقاي دكتر بختيار ، نقش ارتش بطور اعم و فردوست و قره باغي بطور اخص در سرنگوني دولت شما چه بود؟

دكتر بختيار - من قبل از اينكه شاه ايران را ترك بكند از ايشان خواهش كردم كه فرماندهان ارتش را بپذيرند در جائي كه خود من هم باشم . و در حضور من بآنها بگويند كه وظايف دولت مشخص است و شما بايستي تحت نظردولت انجام وظيفه كنيد .

درست بخاطر دارم كه يك بعد ازظهري بود در كاخ نياوران ، بعد از فرمان نخست وزيري ، در حدود ساعت سه بعد از ظهر بود . آقايان طوفانيان - فره باغي - حبيب الهي - ربيعي و بدره اي ، اين 5 نفر امراء كه فرماندهان نيرونها بودند آمدند . شاه بآنها گفت مسئول اداره مملكت ، دولت است و من به مسافرت كه رفتم شما دستور از نخست وزير خواهيد گرفت و اگر يك مسئله اي مثل صدور فرماني يا راجع به بازنشستگي و ترفيع امراء يا چنين چيزهائي باشد ، شوراي سلطنت تشكيل شده و خود نخست وزير در آن شورا عضويت دارد.

بوسيله وزير جنگ به نخست وزير خواهيد گفت ، يعني جريان عادي امور ، و او مسئله را با شوراي سلطنت در ميان ميگذارد و عمل ميكند .

در اين جلسه آقايان اعتراضي كه نكردند ، استقبال هم كردند . و بعد از نيم ساعت يا سه ربع ساعت آنها رفتند و من ماندم مذاكرات ديگري را ادامه بدهم .

در مدتي كه من آنجا بودم اطلاع نداشتم يك ژنرال آمريكائي بنام هويزر به ايران آمده و برايم مهم نبود كه يك ژنرال امريكائي آمده باشد . يك ديدي بعضي ها دارند كه ببينند امروز در سفارت امريكا يا سفارت انگليس چه اتفاقي افتاده ، كي آمده و كي رفته ، آب پاشي شده يا آب و جارو شده يا نه . براي من مهم نبود زيرا ديد من از مسائل ايران بكلي از اينها جداست .

در هر حال آمدن اين آدم براي من حادثه اي نبود ، چون اينها هر روز ميآمدند و ميرفتند . بعد از مدتي يكروز قره باغي آمد در نخست وزيري كه اغلب ميآمد ، و بايد اضافه كنم كه همين آقاياني كه اشاره كردم‌،‌منهاي طوفانيان باضافه رئيس سازمان امنيت و رئيس ركن دو يعني اداره دوم ارتش و يكي از اركان ديگر ستاد كل و وزير خارجه ورئيس شهرباني و رئيس ژاندارمري ، اعضاء شوراي امنيت ملي هستند كه راجع به امنيت ملي تصميم ميگيرند .

نخست وزير هم رئيس شوراي امنيت ملي است كه بوسيله او هر اقدامي كه بايستي بشود انجام ميگيرد. ما هفته اي يكي دو مرتبه اين شورا را تشكيل ميداديم ، و علاوه بر اين ، قره باغي هر وقت كار داشت ميآمد يا من

كار داشتم تلفن ميكردم ميآمد . تا يكي دو هفته هيچ صحبتي از هويزر نميكرد.

ولي يك روزي آمد و بمن گفت كه هويزر يك چيزهائي ميگويد . گفتم اگر حرف حساب ميزند ، اگر با منافع ما ،‌با روش ما منطبق است گوش بدهيد و ببينيد چه ميگويد . اما هيچ نظري نميدهيد و هيچ تعهدي نميكنيد . اگر نظري داشت بشنويد و بايشان بگوئيد كه من بايد به نخست وزير و شوراي امنيت گزارش بدهم .

حالا روشن شده كه از همان دو سه هفته بعد ارتباطاتي بين او و هويزر و بهشتي و بازرگان بوده است . فراموش كردم بگويم كه در ملاقات اول ، سفير آمريكا نامه اي ، از اين نامه هاي تشريفاتي كه بطور عادي در ممالك متمدن رد و بدل ميشود . بعنوان تبريك نخست وزيري از رئيس جمهوري آمريكا ، به من داد . نامه ي مختصري بود خواندم و تشكر كردم.

خلاصه بر ميگردم به قره باغي كه در اين مدت روز به روز بيشتر در اين زمينه صحبت ميكرد كه شما از ارتش مراقبت كامل نميكنيد . من بايشان گفتم از اين مراقبت كامل مقصودتان چيست . شما كه خودتان در شوراي امنيت هستيد تصميمات مرا ميدانيد . وطن پرستي مرا هم خودتان به شاه گفته بوديد و ايشان اين موضوع را به من گفتند كه تمام افسران ارتش متفق القولند كه شما در وطن پرستي بهيچ عنوان نقصي نداريد. پس ارتش هر گرفتاري دارد يا هر مسئله اي دارد در شوراي امنيت ملي مطرح كنيد يا اگر ميخواهيد من ميآيم در ستاد كل ارتش مطرح كنيد . بايد عرض كنم كه در اين مدت با وجوديكه نخست وزيري ده دوازده تلفن داشت تمام مدت تلفنها اشغال پيام هاي تشويق و قدرداني مردم بود و بيش از هر كس از افسران ارتش پيام تلفني داشتيم كه از تهران و تمام شهرستانها از من قدرداني ميشد و همه مرا سمبل و مظهر استقلال - و حقيقتاً ايستادگي در مقابل خميني و آخوندها ميشناختند .

اتفاقاتي كه افتاد ،‌خيلي مسائل را ساده ميكند . وقتي كه بهر دليل و تقدير دولت امريكا تصميم گرفت كه خميني را در ايران بعنوان سّدي جلوي كمونيست ها علم كند .

‌يا بهر دليل ديگري كه بعدها روشن تر خواهد شد ، از آن روز من حس كردم ، بدون اينكه مدركي داشته باشم ، كه تماس هائي بين قره باغي - بازرگان - بهشتي بطور تقريباً مستمر هست

. بطوريكه خود قره باغي يك روزي آمد پيش من و گفت كه اجازه ميدهيد من بروم آقاي مهندي بازرگان را ببينم و با ايشان صحبت بكنم كه چرا اينكارها را ميكنند . اين استمزاج بنظر من دليلش اين بود كه آقاي قره باغي ميخواست اگر از جاي ديگري فهميد كه من حس كرده ام ، بگويد من با اجازه خود شما رفته ام با ايشان صحبت

كرده ام .

در اينجا رل سپهبد مقدم هم يك قدري بنظر من تاريك است . در هر حال پشت پرده آنچه بوده ، فردوست بوده و در جلو آنچه بوده ، قره باغي بوده است ، با دستياري احتمالي ناصر مقدم .

آنچه را كه من مايلم بدانيد اين است كه من از افسراني مثل رحيمي ، مثل بدره اي ، جز صفا و حقيقت و راستي چيزي نديدم و هيچوقت اختلافي با اينها نداشتم - و افسران ديگري مثل شمس تبريزي - مثل يزدگردي - مثل بيدآبادي و غيره ...

اينها فرماندهان لشكرها بودند . اينها روزي نبود كه با خود من تماس نگيرند . هميشه با من ارتباط مستقيم داشتند و از وضع تمام اين مناطق - چون حكومت نظامي در آنجاها بود - بمن اطلاع ميدادند .

هيچوقت شخصاً من جز احترام ، جز محبت نسبت بآنها نداشتم و از آنها هم جز قبول مبارزه مشتركي كه ما در مقابل آخوندها در پيش داشتيم و اجراي صحيح قانون اساسي ، چيزي نديدم .

افسانه هائي مثل اينكه بدره اي تپانچه كشيد و كي چه گفت و اينها ،‌واقعاً مال روزنامه نويس هائيست كه ميخواهند تيراژ روزنامه را بالا ببرند و بايد بگويم كه من بيش از هر كس به سپهبد رحيمي روي پاكي ، روي مردانگي ، روي شرف سربازي و روي وطن دوستي او ، علاقه مند شده بودم و گمان ميكنم كه اين متقابل بود .

تمام اينها قره باغي را در يك وضع ناراحتي ميگذاشت . يك روزي من باو گفتم اگر روحيه پادگان ها متزلزل است خود من ميآيم آنجا صحبت ميكنم و چون ميديدم افسراني كه تلفن ميكنند دائماً ميگويند كه آقاي بختيار بيا خودت اينجا و براي ما صحبت كن .

اين مرا تشويق ميكرد كه بروم آنجا ولي در ضمن ميديدم كه قره باغي مايل نيست . من هم نميتوانستم يا نميخواستم تشنج تازه اي را بوجود بياورم . متأسفانه علت اين بود كه من آقاي قره باغي را پيشنهاد نكرده بودم . معتقد بودم

كه بايستي وزير جنگ پيشنهاد كند و شاه فرمانش را صادر بكند . اينطور نشد . شاه شخصاً همان روزهاي اول نخست وزيري من ، براي قره باغي فرمان صادر كرد ، و اگر من همانونقت ميگفتم كه اين آقا به اين دليل چنين است يا چنان است ، سوء ظن شروع ميشد و همان بازي كه زمان دولت دكتر مصدق پيش آمد در مورد من هم پيش ميآمد .

گفتم بگذاريم قره باغي فعلاً باشد تا سر فرصت كارها كه درست شد ببينيم اين مرد چه ميخواهد و كجا ميخواهد برود . در هر صورت خيلي با قاطعيت به او گفتم كه مسئول مملكت من هستم و فقط مجلس ميتواند مرا منعزل بكند يا خودم استعفاء بدهم بشوراي سلطنتي ، آنچه كه مسلم و مسجل شده اين است كه دستورات آخري كه ميدادم اجرا نميشد .

دستور آخري كه من دادم كتبي بود و دستور بمباران منطقه تسليحات در مسلسل سازي بود .

در اين منطقه همافران و يك عده اي آخوند و يك عده اي رجّاله جمع شده بودند و روز بروز و ساعت به ساعت تعداد اينها اضافه ميشد . من اين خطر را كه ديدم به ربيعي گفتم آيا ميشود اينها را از آنجا رد كرد يا نه . او جواب داد بله ميشود . ولي دستور بايد بدهيد .

من بايشان دستور دادم ، براي اينكه اين سلاح ها مخصوصاً سلاح هاي سبك بدست اين قبيل مردم نيفتد ، كه متأسفانه افتاد . من ميگفتم اينحا بايد بمباران بشود . جهنم كه ما ده ميليون دلار از دست ميدهيم ولي مملكت ارزشش بالاتر از اين چيزها است . و اين را رسماً توي صورتجلسه نوشتيم . يك سرهنگ صورتجلسه ها را در آنجا تنظيم ميكرد .

و بعد دستور دادم در شوراي امنيت ملي ، به آقاي بدره اي ، كه فرمانده نيروي زميني بود . كه نيروي زميني يك تعدادي تانك و افراد بفرستد در حول و حوش اين محوطه ، يكساعت هم وقت بدهند به افراد اعم از همافر و غير همافر كه در آنجا هستند ، بوسيله اعلاميه و بوسيله بلندگو كه آنجا را ترك كنند و هر كس ترك نكرد بزنند.

اين بلائي كه الان سر ايران ميآيد ، مقدار زيادي از آنجا شروع شد . امروز من اطمينان دارم كه بدره اي

ميخواست دستور را اجرا بكند . اما ربيعي بعلت اينكه خودش نيروي هوائي را داشت و ژنرال امريكائي ، كه

آنجا بود . گفته بود دست نگاه داريد كار بيك صورت ديگري ممكن است در بيآيد ، به اين علت استنكاف كرد .

حالا اين دو نفر مرده اند و من نميخواهم اين را بطور قاطع بگويم . ولي گمان ميكنم كه دليل اين بوده است .

در اين ماجرا مسلماً قره باغي هم كه از هويزر و از فردوست مخصوصاً دستور ميگرفت ، نقش خودش را بازي ميكرد.

بطوريكه وقتي ساعت 3 بعد از نصف شب من از ستاد كل پرسيدم اين طرح اجرا شد يا نه گفتند به اشكال برخورده و من به قره باغي گفتم شما فردا ساعت 9 صبح در دفتر من باشيد تا يك طرح ديگري اجرا كنيم .

اين طرح كه عرض كردم خيلي ساده بود ، كه نگذازند اسلحه بدست مردم بيفتد . و اين را حتي بازرگان بعد گفت كار صحيحي بود كه نگذارند اسلحه بدست مردم بيفتد .

بهر حال به قره باغي گفتم كه شما فردا ساعت 9 صبح به دفتر من بيآئيد . خودم ساعت 8 در دفتر بودم . ساعت 9 نيامد . خوب ، با جرياناتي كه در تهران بود ممكن بود اين توهم پيش بيآيد كه نتوانسته بيايد . ولي او با هيكوپتر ميآمد مدرسه افسري و از آنجا ميآمد به نخست وزيري كه دو قدم بود.

ساعت نه و نيم كه نيامد من تلفن كردم گفتند در يك كنفرانس است و الان خودش ميآيد . خلاصه ساعت ده شد نيامد. ساعت ده پاي تلفن بمن گفت جناب آقاي نخست وزير ، امراء ارتش اينجا جمع شده اند و راجع به وضع ارتش صحبت ميكنيم . اين حرفي بود كه قره باغي پاي تلفن به من زد . خوب ، من اول فكر كردم كه شايد يك مشورتي است و بطور عادي با هم ميخواهند تبادل نظري بكنند . از يك متخصص امر پرسيدم بجز شوراي عالي جنگ و جز كميسيون هاي عادي كه مأموريت خاصي دارند و شوراي امنيت ملي كه خود من رئيسش هستم ، آيا كميسيون هاي قانوني ديگري هم هست ، گفتند خير .

سوء ظن مرا گرفت كه اينها مشغول يك كاري هستند كه قانوني نيست . ساعت 11 بود كه بمن اطلاع دادند آن

اعلاميه صادر شده ، يعني اعلاميه بي طرفي ارتش و من تا آن ساعت از اين ماجرا خبر نداشتم .

و تمام رفت و آمدها و فعل و انفعالات به دستور فردوست و با پا در مياني و اجراي آقاي قره باغي انجام گرفته بود . امراء را جمع كرده بودند . از سپهبد پائين تر هم يا نداشتند يا يك نفر سرلشكر فقط آنجا بود . و اينها آن مدرك را كه اطلاع داريد امضاء كردند .

حالا من كار ندارم كه اين مدرك چه معني و چه مفهومي دارد . ولي اطمينان دارم كه اين مدرك ، چهار روز قبل از اينكه صادر بشود ، پيش نويس آن را ژنرال هويزر نوشته بود و گذاشته بود و از ايران رفته بود .

اينست كه من نميخواهم دفاع بكنم چون تاريخ دفاع خواهد كرد . من روحم از اينكه اين كميسيون را ايشان تشكيل ميدهد خبر نداشت . تشكيلش بر خلاف قانون بود ، بر خلاف حيثيت ارتش بود ، بر خلاف منافع كشور بود .

يك ارتش نميتواند بگويد من بي طرفم . بي طرفي ما بين كي و كي ؟ بيطرفي مابين يك مشت آخوند و رجاله و املي و فلسطيني و غيره ، و دولت قانوني شما ؟ آن دولتي كه شما از نعمت هايش 52 سال آنقدر متمتع شديد؟ اينجاست كه من ميخواهم جواب بدهم به اين اباطيل و اراجيفي كه ميگويند بختيار ارتش را تضعيف كرد . و اميدوارم به گوش اين آقايان برسد . من با تمام قوا ايستادگي كردم براي اينكه ارتش را حفظ بكنم و دليل من اينست كه روز شنبه 12 بهمن ، يعني يكروز قبل از اين حادثه فتنه خميني ، كه روز يكشنبه بود ، در مجلس سنا نطقي كردم كه حاضر است .

در آن نطق با كمال صراحت گفتم من به ارتش ايران اعتماد دارم و دستور داده ام كه اگر پرچمي جز پرچم شير و خورشيد جائي ديدند آناً بهر قيمت هست پائين بيآورند و به آتش بكشند و اگر كسي به پادگان ها حمله كرد يا به كلانتري ها حمله كرد يا به ستاد ارتش و ژاندارمري و غيره حمله كرد ، آناً حمله كنندگان را به گلوله ببندند . حكومت كردن اين دو دلي ها را ندارد . و من آدمي نبودم كه دو دل باشم ، مخصوصاً در آن شرايط.‍

اين است كه با كمال تأسف بايد بگويم ، كه ارتش ما بدلايلي كه نميخواهم الان صحبتش را بكنم - كه يكي همان تبعيض و فساد بود - به افسران جوان و وطن دوست و آنهائي كه بايستي بالا بيآيند آسان راه نميداد - و از اين

جهت افرادي بتوصيه اين ، به خواهش آن ، از روي بي شخصيتي خودشان ، از روي تملق و مداهنه اي كه ميگفتند و ميكردند ، بيك پست ها ئي رسيدند كه لياقتش را نداشتند و بالاخره بايد بگويم من در تمام عمرم يك مرتبه فردوست را ديدم . اسمش را زياد شنيده بودم ، كه گويا در زمان شاه هر كسي ، هر وزيري ، هر نخست وزيري حاجتي و كاري داشت بايد وقت از ايشان ميگرفت و ميرفت دست به دامنش ميشد .

يكروز به دفترم گفتم تلفن كنيد به فردوست ساعت 3 بعدازظهر بيآيد به نخست وزيري . او را نديده بودم . وقتي آمد اثر بسيار بدي در من گذاشت او را جسماً و روحاً آدم حقيري ديدم . هيچ چيزي از بزرگواري و دانش و فهم و شعور در قيافه و رفتار و منش او نديدم . از او سئوال كردم :

شما كه پنچاه سال تمام با شاه همكلاس ، هم مدرسه و دوست بوديد ، با تمام نزديكي هائي كه داشتيد ، با امكاناتي كه داشتيد كه مسائل را گوشزد بكنيد ، چرا بايشان گوشزد نكرديد؟‌

اگر من اين كار را ميكردم ميگفت اين مصدقي است و منافق است و منفي باف است ولي شما ، شما چرا نكرديد ؟ ديدم با كمال خضوع و خشوع گفت كه آقاي نخست وزير ، من گزارشهاي خودم را يكسال ونيم ، دو سال پيش دادم ، و اين مدارك موجود است . اگر اجازه بدهيد اينها را جمع ميكنم و دو روز ديگر خدمتتان ميفرستم ، سر فرصت بدهيد بخوانند و ببينيد كه چه بوده و چه شده . يك مقداري صحبت هاي ديگر هم كرد و بعد رفت.

يك حالت بهتي بمن دست داد كه چطور يكي از موثرترين مقامات مملكت ما يك چنين آقائي است كه سرنوشت يك كشوري را بايد تعيين بكند . نه تربيتي ، نه هنري ، نه شهامتي ، نه بياني ، نه دانشي ، فقط ممكن است آدم زرنگي باشد كه قابليت بندوبست كردنش خوب باشد.

مسئله اينكه او به شاه خيانت كرده يا نكرده به من مربوط نيست . آن چيزي است كه يك روزي روشن خواهد شد . ولي من ميتوانم بشما اطمينان بدهم كه آنوقت كه پيش من آمد ، با شاه روابط خوبي نداشت . اين از فحواي كلامش و از مدارك ديگري كه من بدست آوردم ، روشن است و تمام ترقي آقاي قره باغي و رياست ستادش را

مرهون آقاي فردوست بايد دانست . اين است كه من با كمال صراحت عرض ميكنم كه بنظر من بطور قطع فردوست و مسلماً قره باغي و يك عده ديگري حتماً در متلاشي كردن ارتش دست داشتند و دستور خارجي را در

اين مورد اجرا كردند

 

 

سي و هفت روز

 

پس از

 

سي و هفت سال

 

 

 

 

 

 

 

چند گفتگو با

دكتر شاپور بختيار

درباره دوران زمامداريش

 

 

 

 

 

چاپ پنجم - بهمن ماه

1368

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 21:21  توسط فرزند ايران | 
بخشي از ياداشتهاي نظاميان گارد شاهنشاهي و گارد جاويدان از عنصر خاطي و خايين ارتش ارتشبد فردوست
بخشي از ياداشتهاي نظاميان گارد شاهنشاهي و گارد جاويدان از عنصر خاطي و خايين ارتش ارتشبد فردوست magnify
بخشي از ياداشتهاي نظاميان گارد شاهنشاهي و گارد جاويدان از عنصر خاطي و خائن ارتش ارتشبد فردوست ..

ابتدا براي اشنايي با اين عنصر خاطي و جاسوس انگليس به ذكر سوابق وي اشاره ميكنيم

رضا شاه قبل از سال 1306براي تربيت صحيح فرزند خود درصدد انتخاب شاگردي باهوش و دانا براي همشاگردي با پسر خود برامد در اين پس از بررسي دقيق توسط پليس سياسي و شخص رضا شاه حسين فردوست انتخاب شد فرزندافسري با درجه ستوان سومي در رسته موزيك و داراي رتبه اول تحصيلي انتخاب شد از رضا شاه درخواست ميشود به كلاس بيايد و فردوست را ببيند حال اين بخش را از زبان فردوست پيگيري ميكنيم ((رضا شاه در كلاس حاضر شد و مرا مورد خطاب قرار داد نزديك من امد و دست بر سرم كشيد و نامم را پرسيد نامم را گفتم و به او نگاه كردم و از هيبت و قامت و هيكل قدرتمند او دچار ترس واهمه شدم اما او با لبخندي كوتاه دست مرا گرفت )) بدين گونه فردوست مقرب رضا شاه شد ..

در سال 1312 عزم سويس شد و ادامه تحصيل به همراه وليعهد ضمنا چون عبدالحسين تيمور تاش به اين پسر مشكوك بود براي اگاه شدن از احوالات وي منوچهر تيمور تاش را نيز به اين سفر فرستاد در تمام 4سال تحصيل فردوست همه چيز برايش رايگان بود حتي لباس زير ..

در سال 1315 كه رضا شاه درباره هوسراني پسرش اطلاعاتي به دست اورد سخت بر اشفت و هر سه نفر را به ايران بازگرداند در اين موقع فردوست اجازه ميخواهد كه براي تحصيل رشته برق در سوييس بماند كه رضا شاه قبول نميكند رضا شاه در بازگشت وليعهد با پرخاش به وي ميگويد تو جانشين من هستي و طبق تمام نوشته ها كتابها و عقايد بايد سربازي از جان گذشته براي ميهن و كشور و مردم خود باشي و وليعهد و فردوست را دوره دانشكده افسري ميفرستد زير نظر افسران الماني وانگليسي (فردوست از همين جا تبديل به نوكر بيجيره مواجب اينتلجنت سرويس سازمان جاسوسي انگليس شد و پليس مخفي ارتش المان گشتاپو نيز اين امر را متذكر شده كه تعدادي معدود در دانشكده افسري براي انگليس جاسوسي ميكنند كه به دربار نزديكند اما از شخصي نام نميبرد اما مشخص است دارو دسته فردوست مانند قره باغي سپهبد مقدم و ناصر فيروزمند مد نظر انان است كه در سال 1357 نيز افتضاح اينان باعث فرو پاشي ارتش شدو همگي داراي روابط نزديك با جبهه ملي وبازرگان بودند )..
در سال 1317 فردوست به سمت ستوان دومي به سمت بازرس ارتش صدو بيست هزار نفري ايران منصوب ميشود در سال 1319 به سمت ستوان يكمي و در سال 1320 به سمت سرواني نايل ميشود در سال 1320 پيغام رسان مورد وثوق دربار در ابلاغ پيام به ارتش بود و در زمان حمله متفقين نيز وي با انگليسيها همكاري ميكرد وقتي كه دريا دريا دار دلاور ارتش ايران بايندر دليرانه با انگليس جنگيد و به شهادت رسيد فردوست زندگي مرفهي داشت ..
در سال 1332 به درجه اجوداني مخصوص ارتقا پيدا كرد و زندگي وي بسيار مرفه شد و جاسوس درجه يك انگليس شد چون اطلاعات كافي از ارتش و تارو پود دربار داشت در سال 1338 وي براي يك دوره اطلاعاتي به انگليس رفت و به خدمت اربابان خود رسيد با بارها با ملي مذهبيون ديدار كرد اين عنصر از ديد سازمان سيا جاسوسي زبردست براي انگليس بود و بارها اطلاعات غلط وي به ستاد ارتشو دربار باعث بازنشستگي و اخراج تعداد زيادي افسر ميهن پرست شد مثل ارتشبد منوچهر اريانا و يا حركات وي باعث خود كشي افسر دلاور ژاندامري شقاقي شد ..

بعد از فوت سپهبد يزدان پناه در سال 1352 به رياست سازمان بازرسي كل ارتش شاهنشاهي منصوب شد و با اخراج و بازنشستگي افسران كارامد با كمك دوست قديمي خود قره باغي ارتش را بي حيثيت و بي ابرو ساخته بود ..

تعدادي از افسران كه با وي ارتباط داشتند عبارتند بودند
سپهبد مقدم كه عامل انگليس بود و داراي رابطه نزديك با بازرگان بودوي بعد از نصيري رييس ساواك شد و باعث سرنگوني اداره اطلاعات پر قدرت شاه شد و در زمان وي ساواك بيخطر ترين نهاد جامعه شد و در سال 1356 عملا بيهويت شد و در سال 1357 اصلا وجود خارجي نداشت وي با مهر خود باعث ميشد تعداد زيادي از ملي مذهبيون مثل شريعتي سحابي سنجابي ابراهيم يزدي كيانوري به خارج از كشور بدون هيچ خطري رفت و امد كنند ...
سپهبد ناصر فيروزمند وي به جاي سلاح و شرافت و ميهن دوستي كتاب را جايگزين نمود در ارتش و ارتشي حرفه اي خصوصا گارد را به نابودي كشيد و بيشتر رنجرها و كوماندوهاي ارتش و گارد در امتحانات وي يكي دو نمره كم مياوردند و به جاي ان افسران رزمنده دلير كارامد

افسران بي دستو پا به راحتي سرتيپ و سپهبدي ميگرفتند مثل پرويز اميني افشار كه فرمانده گارد شد اما متوجه شد فرماندهي لشگر گارد براي كلاه وي گشاد ميباشد اما توانست با مديريت مردي كارامد مثل كاظم رياحي به گارد سر صورتي بدهد سپهبد ناصر فيروزمند از عواملي بود كه سپهبد رحيمي و ارتشبد اريانا را به دستور فردوست(سازمان جاسوسي انگليس) به حاشيه راند و باعث بي نظمي در گارد شد ..

در باب شريعتي نيز اين شخص فردوست بارها وي را به خارج فرستاد تا با ساير ودوستان خود ديدار كند كه اين امر مورد اعتراض نصيري و مولوي و رحيمي واقع شد تا جايي كه سپهبد مقدم نوچه فردوست در ساواك به فردوست در حضور سايرين گفت نصيري بايد اعدام شود و خواهيم ديد شريعتي با امضاي رييس ساواك مقدم به خارج ميرفت و اوج فعاليتهاي انقلاب و ملي مذهبيون مصادف با حكمراني اين چند عنصر خاطي بر ارتش بود مقدم فردوست فيروزمند قره باغي و اخرين سفر شريعتي با مهر سبز مقدم بود كه به لندن رفت و در انجا توسط فداييان اسلام كشته شد كه توسط اربابان انگليسي فردوست خود كشي ناميده شد.. (چون شريعتي قصد داشت دست به افشا گري بر ضد ملي مذهبيون بزند بعد از ديدار باشهربانو فرح در زندان و گفتگو با وي و اين وضع براي جبهه ملي و دارو دسته انان بسيار خطرناك بود )
دو سال قبل ازانقلاب به گفته تعدادي از افسران گارد در دفتر سر لشگر علي نشاط چند رنجروافسر حضور داشتند مثل سپهبدعبدالعلي بدره اي لرستاني سپهبد رحيمي سپهبد بيگلري تيمسار كاظمي سرلشگررياحي سپهبدجهانباني وسرلشگر خسرو دادو مولوي و ربيعي وسپهبد جلال پژمان حضور داشتند كه فردوست بر صفحه تلويزيون ظاهر شد با صورتي جوان صورتي ظريف دستاني افتاب نخورده و لباسي شيك ظاهر شد و شروع به تملق درباره افتخارت پهلوي نمود دادگستر رعيت نواز و انقدر تملق نمود كه سر لشگر مولوي با صداي بلند فرياد كشيد و خنديد كه با نگاه اشفته سايرين معذرت خواهي نمود و گفت اين مردك رزل اخر سر همه ما رو ميخورد ..
حال همين شخص(فردوست) بعد از انقلاب در كتاب و مصاحبه و اعترافت خود پهلوي ها را بد ترين وجه توصيف نمود و حتي از فحاشي خود داري ننمود و در حاليكه پانزده هزار ارتشي وهشت هزارگاردي اعدام شدند وي به مرگ طبيعي فوت نمود و در زندان خاطرات خود را مينوشت و حتي يك ضربه شلاق هم نخورد ..
در سال 1357 اين شخص با گذاشتن قره باغي بر ارتش باعث شد درگيري بين ارتش و گارد تشديد شد و ازهاري و اويسي از ارتش خارج شدند و سر لشگر مولوي نيز از شهرباني عملا با قره باغي به مجادله پرداخت و اگر حاضرين در جلسه ستاد ارتش نبودند سر لشگر مولوي و قره باغي با هم گلاويز ميشدند

جلسات دايمي قره باغي و فردوست با بازرگان ريچاد كاتم سايروس ونس و هايزر از ديماه تا 22بهمن خود مدعاي ديگري بر نابودي ارتش ايران ميباشد كما اينكه بختيار نيز خود متوجه خيانت اين اشخاص شد و بدون دادن استعفا فرار كرد

در روز 22بهمن هم اين شخص فردوست و قره باغي و مقدم اسناد از پيش تنظيم شده تسليم ارتش را امضا كردند در حاليكه نبرد سنگيني بين نيروهاي لشگر گارد با اعضاي مسلح چريك فدايي توده و كمونيست و مجاهدين خلق در جريان بود .. مضاف بر اينكه مجاهدين و مسلح و توده ايها كه با گزارش فردوست از وجود يك جعبهحاوي اسناد و پول نقدو طلا در داخل كاخ مطلع شده بودند به واحدهاي محافظ گارد يورش بردند و هشت ساعت با نيروهاي گارد زدوخورد كردند در اين زدوخود نيروهاي فلسطيني جورج حبش نيز شركت داشتند اما موفق نشدند پول نقد و جواهرات را به يغما ببرند تا در 27 بهمن كاخ تحويل دولت بزرگان شد وسپهبد قره ني از نهضت ازادي(جبهه ملي) رياست ارتش دولت موقت گارد را منحل اعلام كرد و در همان كاخ سه افسر گارد با تير بار سنگين اعدام شدند و اقاي فروهر و ابراهيم يزدي با جلال شكوه وارد كاخ شدند اما در بازجويي از محافظين در دادگاه انقلاب گفته شد طلاهاو پولها توسط انان سرقت شده حال انكه طلاها و پولها توسط ابراهيم يزدي و فروهر به داخل يك زره پوش انتقال داده شد و از كاخ خارج شد و چند افسر ناظر در همان كاخ اعدام شدند تا شاهد زنده نباشد و علي نشاط هم نتوانست ثابت كند پولها كجاست و اعدام شد و راز اين سرقت هم به گور رفت ...حال انكه اين پولها صرف خريد اسلحه براي مجاهدين و توده و مبارزات انتخاباتي جبهه ملي شد ..
اين بحث با سردرگمي قره باغي در مدت 37 روز با قلم افسران گارد ادامه خواهد يافت
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 22:57  توسط فرزند ايران | 
 
 
 
 
 
فروش قرينه چشم، آخرين راه پدر برای نجات کودک شش ساله
خبرگزاری ایسنا: دو اتاق تو در تو محل امن و آسايشي به نام «خانه» را مي‌سازد؛
 
براي خانواده‌اي كه چهار عضو دارد، محلي كه نه امن است و نه در آن آسايش يافت
 
مي‌شود؛ پس چرا نام خانه برخود نهاده؟ سقف‌هاي خانه را چه مي‌كني، امنيت
 
فيزيكي ساختمان چه مي‌شود، ما را چه شده است كه كوخ‌هايمان در كنار كاخ‌ها،
 
كوچك و كوچك‌تر مي‌شوند؟!
حال چرا آسايش وجود ندارد؟ اما تو نمي‌داني و من به تو مي‌گويم، اگر پدر باشي يا
 
مادر، فرزند برايت عزيز است؛ به طوري كه براي آسايش او هر كاري كه بتواني
 
مي‌كني و اگر فرزندت بيمار باشد، ديگر تمام زندگي‌ات را تعطيل مي‌كني تا فرزندت
 
بهبود يابد، اما اگر فرزندت بيماري لاعلاجي داشته باشد چه مي‌كني؟ براي مداواي او
 
هر كاري مي‌كني، حال مي‌داني چرا آسايشي در اين خانه وجود ندارد؟! من به تو
 
مي‌گويم؛ فرزند اول خانواده دختري سالم است كه پا به گيتي مي‌گذارد و خانواده
 
شاهد و شاكراست، فرزند دوم پسري كه تمام نتايج سونوگرافي سلامت او را تاييد
 
مي‌كند و به دنيا مي‌آيد، ولي بيماري او بيماري مادرزادي به نام «مننگوسفال» است
 
كه دستگاهي وجود ندارد كه آن را نشان دهد؛ بيماري كه نخاع را درگير مي‌كند و فرد
 
مبتلا، معلوليت شديد جسمي ‌و حركتي پيدا مي‌كند.
اگر مادر باشي درك مي‌كني حال مادري كه پسر خود را مهدي نام نهاد و در هشت
 
روزگي او را به دست جراح سپرد به اميد بهبودي. به اميد اين كه شايد اين اولين و
 
آخرين عمل فرزندش باشد؛ چقدر سخت است، اگر بيمار باشي مي‌داني كه هرگاه
 
كارت به بيمارستان و جراحي مي‌كشد بايد كيسه‌اي پول داشته باشي، مهدي عمل
 
مي‌شود، ولي اين عمل او سرآغاز عمل‌هاي جراحي بيشتر مي‌شود، پدر خانواده كه
 
درآمدش كفايت خرج بيمارستان را نمي‌دهد، دست ياري به سوي خويشان دراز
 
مي‌كند به اميد حمايت، جوابي نمي‌شنود، چگونه مي‌تواند رنج و درد پسر دوساله‌اش
 
را تاب بياورد.
براي تامين خرج عمل، كليه‌اش را مي‌فروشد، كار كردن با يك كليه را شروع مي‌كند،
 
خرج عمل‌هاي بعدي و فروش خانه سرآغازي مي‌شود براي شروع اجاره‌نشيني و ...
 
گويي اين خانواده بايد محبت را نيز گدايي كنند؛ زيرا خانواده‌هايشان نيز آغوش
 
مهرباني‌شان را بر اين خانواده بسته‌اند، آنها را طرد مي‌كنند، گويا فروش كليه و
 
بدبختي و بي‌پولي يك بيماري مسري براي اين خانواده است كه مهر خود را از آنها
 
دريغ مي‌كند، انسانيت را چه مي‌شود؟ مهدي را براي عمل بايد به تبريز ببرند، فائزه
 
(فرزند نخست) چه مي‌شود؟ خانه پدر بزرگ تنها راه‌حل است، ولي چرا بايد فائزه
 
مدام راه خانه خود را در پيش گيرد تا پدر بزرگ مطمئن شود كه هنوز پدرش برنگشته
 
است. يعني نگهداري از نوه اين قدر سخت است؟
هزينه‌هاي زياد اين بچه مريض، بهانه‌اي مانند بي‌پولي به دست فاميل مي‌دهد تا
 
خانواده‌اي را كه براي مداوا به خانه‌ آنها رفته است، روانه‌ كوچه كنند! انسانيت را چه
 
شده است؟
فاطمه، مادر مهدي براي دريافت كمك به كميته‌ امداد مي‌رود، ولي گويا جواني او و
 
همسرش محمد، بهانه‌اي است كه دست رد بر سينه‌شان زده شود. هر چه اسباب و
 
اثاثيه منزل داشته‌اند مي‌فروشند. براي تامين خرج درمان مهدي با شدت معلوليت 96
 
درصد، خانواده وي به كانون عدالت‌ و مهرورزي نامه مي‌نويسند، اما جوابي نمي‌گيرند
 
گويا در ترافيك نامه‌ها، نوبت به نامه‌ آنها نرسيده است.
محمد، به صورت حضوري به اميد دريافت مساعدت مراجعه مي‌كند و جواب نامه،
 
آدرس بهزيستي است. فاطمه و محمد با پرونده‌ پزشكي و جواب نامه‌هاي نوشته
 
شده به مقصد مهرورزي، روانه‌ بهزيستي مي‌شوند، ولي جواب آنها خالي از مهر و
 
عدالت است. مادر التماس مي‌كند، ولي جوابي كه مي‌شنود: «اگر مزاحمت ايجاد
 
كنيد پليس 110 را خبر مي‌كنيم» است، تمام اميد‌ها نااميد مي‌شود.
محمد كارش را از دست مي‌دهد و به باربري روي مي‌آورد، كار سخت باعث مي‌شود
 
كه كليه‌اش خونريزي ‌كند، ولي پدر بايد كوه قدرت باشد تا خانواده را نگه دارد. باز
 
بي‌پولي و فقر چهره‌ زشتش را نشان مي‌دهد، دوباره خانه‌ فاميل؛ از اين خانه به خانه‌
 
ديگر مي‌روند تا پول پيش منزل را جور كنند و در تيمورآباد خانه ارزان گير مي‌آيد و دوباره
 
كميته امداد و جواب رد و شك كردن به اين خانواده و باز خونريزي كليه و بيكاري پدر و
 
انتظار براي به دست آوردن پول، تا خرج عمل جراحي فرزند خردسال تامين شود. پدر
 
تصميم مي‌گيرد قرنيه چشم خود را بفروشد تا ديگر رنج بدبختي پسرش را نبيند؛ تا به
 
ناچيزترين قيمت، چوب حراج بر اعضاي بدن خود بزند؛ چون كسي حاضر نيست به اين
 
خانواده وام بدهد و اين بار فاطمه نمي‌گذارد، دست به دامن ما آدم‌ها(!) مي‌شود و
 
ديگر ادامه اين قصه تلخ با من و توست.
محمد مي‌گويد: حاضرم بردگي كنم و تمام اعضاي بدنم را بفروشم تا مهدي خوب
 
شود؛ و باز اين سوال آيا مهرورزي، شعاري زييا است كه تنها براي زينت از آن استفاده
 
مي‌كنيم؟!
 
اگر جوابي داريم، بدهيم....
مهدي كوچولو در حال حاضر 6 ساله است و تاكنون 3 بار مورد عمل جراحي لگن، مچ
 
پا و كمر قرار گرفته است و به يك مورد عمل جراحي لگن ديگر نياز دارد كه هزينه آن 6
 
ميليون تومان برآورد شده است و در صورت انجام اين عمل جراحي، نياز به استفاده از
 
پلاتين است كه براي درآوردن آن نيز به عمل جراحي ديگري نياز است. همچنين
 
مبتلايان به بيماري «مننگوسفال» از ناحيه سر نيز دچار عارضه مي‌شوند كه اين بچه
 
معصوم از اين عارضه نيز رنج مي‌برد.
 
حال اگر «بني آدم اعضاي يك پيكرند»، علاقه‌مندان جهت كمك به اين خانواده، با
 
شماره تلفن 8271263 - 0811 تماس بگيرند.

درود بر روان پاك شاه و سرداران ارتشو جانباختگان 1357 كجاست ان رييس جمهوري
 
كه دختر واكسي خارجي را جلوي دوربين بغل كرد شاه ملكه خود را مالكه مادر نام
 
دادو وظيفه نگهداري از فرزندان ايران رو بدو سپرد مانند مهديها ملكه مادر رفت پدر نيز
 
در غربت جانكاه از دنيا برفت در غيابش خانه سبز ساختند اون در تربت خود خوشحال
 
شد اما خوشحاليش كوته بود مسيولان خانه سبز در غيابش كه پس از سال 1357 بر
 
ايران حاكم شده بودند پس از جمع اوري دختران بي پناه انان را در دوبي ميفروختند
 
كوروش اسوده بخواب كه غيرت نداريم شاه اسوده بخواب كه ترسو هستيم

ننگ بر ان گروه ملي نامي كه سال 1357 را افريد ان گروه به شعبان جعفري بي مخ
 
گفتند او نيز گفت ما با مخي كه نداشتيم ايران را سر بلند كرديم اين اقايان روشن فكر
 
ملي نام كه مخ داشتند اين ثمره كار انان است
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 20:28  توسط فرزند ايران | 

نامه يک بسيجی كهنوجی به احمدی نژاد

خبرگزاري جمهوري اسلامي نقل كرد، دختر بچه اي فقير در پايتخت بوليوي، با وسايل واكس زني در مسير

رئيس جمهور قرار گرفت، رئيس جمهور او را نوازش كرد و گفت: دلم مي خواست يك ساعت آن دختر بچه

را در آغوش بگيرم و گريه كنم.

راستي از زهكلوت تا شهر لاپاز پايتخت بوليوي چقدر راه است؟ به نظر شما آن دخترك واكسي در آن پايتخت

شلوغ روزي چقدر درآمد دارد؟ و به نظر شما پدر دختران بي عروسك زهكلوتي آيا در هجوم خشكسالي و فقر

به اندازه همان دخترك واكسي بوليويايي درآمد دارند؟

رئيس جمهور محترم، آقاي احمدي نژاد،

اينكه شما دلتان مي خواسته يك ساعت آن دخترك فقير را در آغوش بگيريد و گريه كنيد نشان از نوعدوستي

شما دارد و قابل تقدير است، اما اي كاش فرصت مي كرديد يك ساعت كه نه، يك دقيقه با بچه هاي ما هم

گريه مي كرديد. بچه هايي كه زير كپرهاي قلعه گنج نيش عقرب در بدن نازكشان فرو مي رود و قبل از

رسيدن به اولين درمانگاه، كبود و نابود مي شوند. بچه هايي كه بهترين غذايشان آن طور كه من از نزديك

ديدم يك قاشق رب گوجه است كه در ظرفي آب گرم مي ريزند و ناني اگر باشد در آن تريت مي كنند و سر بر

بالين خشك مي گذارند تا فردا با پاي برهنه به مدرسه بروند و چون كيسه آرد كميته امدادشان ته كشيد و از

نان خبري نيست بالاجبار بگويند «بابا آب داد»

رئيس جمهور محترم

يك فيلمساز درد آشناي كرماني از گرسنگي و بيماري هاي ناشي از سوء تغذيه بچه هاي جنوب استان كرمان

مستندي ساخته است كه دردمندانه ديدن دارد. ديروز هم خبرگزاري مهر خبر داد كه بسياري از بچه هاي

روستاهاي منوجان از سوء تغذيه رنج مي برند. من همچنين از فقر كودكان كهنوجي قصه اي شنيده ام كه

تلخي روايتش را هميشه با خود داشته ام. قصه دختر فقيري كه بيمار بود و پولي و ايضا وسيله اي نداشت تا

به شهر برسد، او به يكي از مردان ده كه ماشيني داشته، مي گويد: اگر مرا به دكتر برساني «بره» اي دارم

كه به جاي كرايه مي دهمت، اما كسي درد او را جدي نگرفت و او را به طبيب نرساند و مُرد به همين سادگي.

 

رئيس جمهور، دل سوزاندن براي دختربچه اي در ينگه ي دنيا و يك ساعت گريه كردن به حال زار او كار

ناپسندي نيست، ناپسند اين است كه علي رغم تلاش شما براي برقراري عدالت اجتماعي، هنوز عفريت فقر

مثل گذشته در ميان كپرهاي قلعه گنج و رودبار جولان مي دهد و توزيع پر طمطراق سهام عدالت، گريه غم

انگيز هيچ كودك گرسنه اي را به خنده تبديل نكرده و از آه هيچ كشاورز تنگدست ورشكسته اي هم نكاسته

است، بلكه داشتن يك شيشه يك ليتري بنزين اگر چه به قيمت 1000 تومان هم حسرتي است كه به حسرت

نداشته هايشان اضافه شده است. براي اثبات ادعايم تقاضا دارم دستور فرمائيد آقاي شمقدري مجموعه

عكسي كه دانشجويان تهراني در اردوهاي تابستاني هجرت، از اوج فقر در جنوب استان كرمان تهيه كرده

اند، به محضرتان بياورد تا مطمئن شويد بچه هاي آمريكاي لاتين حال و روزشان از بچه هاي ما بدتر نيست،

اگر بهتر نباشد.

آقاي احمدي نژاد، دختر واكسي بوليويايي حتما در روز مي تواند كفش چند عابر مهربان را برق بيندازد و

پولي به دست بياورد، اما هيچ برق اميدي در دل كودك فقير منطقه ما ديده نمي شود او دمپايي پاره ي

پلاستيكي كدام روستايي را واكس بزند؟

شما لطفا از مسئولان بانك هاي اين منطقه بپرسيد علي رغم تلاش استاندار محترم و مسئولان مربوطه، از

ميلياردها توماني كه در سفر به جنوب استان كرمان در قالب طرح هاي زود بازده وعده فرموديد، چه مقدار

توسط روستائيان فقير جذب شده و چقدر اشتغال ايجاد كرده است؟ از 25 هزار واحد مسكوني كه قرار بود تا

پايان سال 86 جايگزين كپرهاي فرسوده بشود، چند واحد ساخته شده است؟ چرا سيماي جمهوري اسلامي كه

دربست در اختيار دولت شماست، گزارشي از آفريقاي ايران لااقل به طور خصوصي جهت اطلاع حضرتعالي

تهيه نمي كند؟ پس اين كامران نجف زاده فقط بلد است به پيرمرد كروبي طعنه پينه بزند؟!

احمدي نژاد، مي دانم كه شما به شعار «عدالت اجتماعي» و «مهرورزي» تان ايمان داريد و ان شاءا...

اينها شعار تبليغاتي و انتخاباتي نبوده اند، اما حالا كه تصميم گرفته ايد جهان را اصلاح كنيد، اول از ايران

خودمان و محروم ترين نقاط آن شروع كنيد و قول آن شاعر جوان قلعه گنجي را هم بشنويد كه مي گويد:

«از ياد برده رمه، فصل كوچ را

چوپان نشسته شب ختم قوچ را

نخلي خميده و دشتي ترك ترك
ق

حطي بريده امان بلوچ را

اگر شاه در ايران مانده بود و انقلاب را به طريقي و ترفندي شهمات كرده بود، نه جنگ با عراق پيش مي آمد،

نه اتحاد جماهير شوروي متوفي به افغانستان لشگر مي كشيد كه طالبان بوجود آيد نه جنگ خليج فارس بر سر

كويت پيش مي آمد، نه گروگان گيري و تروريسم و پايمال كردن حقوق بشر و آزاديهاي اساسي چنين ابعادي

مييافت، نه حرب الله ها و القاعده ها و حماس ها و جهاد اسلامي ها و آدمكشي هاي انتخاري و حملات

تروريستي به كاخ سفيد و پنتاگون و غيره جهان را چنين ملعبه خويش مي كردند..

 

دست آخر: يادشاه گرامي باد، آن وطن پرستاني كه با هرچه در توان داشتند كوشيدند از پيروزي اين انقلاب و

شكست و سقوط ايران جلوگيري كنند. اغلب آنان تاوان اين وطن پرستي و مال انديشي را با جان، يا خانمان و

هستي خويش پرداختند. كساني چون خود محمدرضا شاه، مرحوم دكتر غلامحسين صديقي كه نخست وزيري را

در صورت خروج شاه از كشور نپذيرفت و جبهه ملي اخراجش كرد

آن هزاران سرباز و غيرنظامي كه جان در راه حفظ وطن از اين بليه نثار كردند، آن هزاران ديگري كه با قلم و

قدم و درم، آن ميليونها ايراني كه هرگز به انقلاب نپيوستند و قدرشان در اين سالهاي سياه همواره ناشناخته

مانده است، آن افسر شريف و وطن پرستي كه در لحظات آخر به پاي شاه افتاد و به التماس از او خواست

نرود، و آن خبرنگار دليري كه در آخرين مصاحبه با شاه در فرودگاه ابراز اميدواري كرد كه وي به وطن

بازگردد و بهاي گزافي براي اين آرزوي خود پرداخت.

جاويد شاه پاينده ايران ننگ بر خاينين ميهن همان وطن فروشاني كه

 

سر ميز قدرت 1357 را به وجود اوردند . ننگ بر انان ..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 14:57  توسط فرزند ايران | 
 
نسك نخست
پست الکترونیک
بايگاني
درباره وبلاگ
اين تارنگار براي تحكيم دوستي بين هم ميهنان ايراني به وجود امده و بررسي مصايبي كه بر سر ايرانيان امده و داراي گرايش نژادي و ديني خاصي نيست من مسلمان شيعه هستم اما به تمام هم ميهنان غير شيعه و غير مسلمان خودم درود ميفرستم پاينده ايران

نوشته های پیشین
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان